
طغيان كرده درياي وجودم
مي برد با خود،همه بود و نبودم
مي چكد موجي ز چشمان نمورم
از وراي ساحل قلب صبورم
آهه از طوفان دريايم كشيدم
من از اين دنياي طوفاني بريدم
بي تو عمري منبع تشويش بودم
در غمت من بي خبر از خويش بودم
هر شب از شوق نگاه مثل ماهت
قلب من در اد چشمان سياهت
جزر و مد مي كرد و اشكم را روانه
حال دل ميشد به يادت عاشقانه
چهره ات در ساحل دل ميكشيدم
لذت ديدار عشق را ميچشيدم.